تبليغاتX
عشق من عاشقم باش

عشق من عاشقم باش

eshghi

سلام و باز هم کلام

چشمانم غرق خوابند خوابی عمیق گاه با خود می اندیشم که به راستی مرگ پایان است؟

پایان هر آنچه زیبا نیست؟

خسته ام ... خسته...

خسته از این شهر شلوغ که گویی هر کس از چیزی می گریزد. همه فریاد می کشند یا سکوت 

می کنند. فریادهایی گوش خراش و یا سکوتی دلگیر.

هر روز از دیروز و دیروزهایی که گذشتند تنهاتر می شوم. 

خدایا چقدر دلتنگم ....

کاش می شد دلم رو از سینه بیرون بیارم تا یه هوایی بخوره حتی مرگ هم در سینه ی مه آلود من

سخت نفس می کشه چه برسه به زندگی.

کاش می شد ابر می شدم تا آسمون با تمام وسعتش در آغوشم بکشه کاش می شد کاش...

دلم می خواد که دیگه دلم چیزی نخواد ...

                                                                یا حق

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 بهمن1385ساعت 12:17 بعد از ظهر  توسط elnaz  | 

کاش می شد پرواز کرد...

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 بهمن1385ساعت 12:2 بعد از ظهر  توسط elnaz  | 

زندگی...

دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميد که هيچ زندگي نکرده است. تقويمش پر شده بود و
 
تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود. پريشان شد و آشفته و عصباني. نزد خدا رفت تا روزهاي
 
  بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت،خدا سکوت کرد. آسمان و زمين را به هم ريخت،
 
خدا سکوت کرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت،خدا سکوت کرد. به پر و پاي فرشته و انسان
 
پيچيد،خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گريست و
 
به سجاده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت :عزيزم اما يک روز ديگر هم رفت. تمام روز را به
 
 بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يک روز ديگر باقيست. بيا و لااقل اين يک روز را زندگي
 
 کن. لابه لاي هق هقش گفت: اما با يک روز... با يک روز چه کار مي توان کرد... خدا گفت:
 
آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند ، گويي که هزارسال زيسته است و آنکه امروزش را
 
 درنمي يابد، هزار سال هم به کارش نمي آيد. و آن گاه سهم يک روز زندگي را در
 
دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي کن. او مات و مبهوت به زندگي نگاه کرد که در گودي
 
دستانش مي درخشيد. اما مي ترسيد حرکت کند، مي ترسيد راه برود، مي ترسيد زندگي
 
از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم،
 
 نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد، بگذار اين يک مشت زنگي را مصرف کنم.
 
آن وقت شروع به دويدن کرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي
 
 را بوييد و چنان به وجد آمد که ديد مي تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند،
 
مي تواند پا روي خورشيد بگذارد.مي تواند...
او در آن يک روز آسمان خراشي بنا نکرد، زميني را مالک نشد، مقامي را به دست نياورد اما...
 
اما در همان يک روز دست بر پوست درخت کشيد. روي چمن خوابيد. کفش دوزکي را تماشا کرد. سرش
 
را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي که نمي شناختندش سلام کرد و براي آنها که دوستش نداشتند از
 
ته دل دعا کرد. او در همان يک روز آشتي کرد و خنديد و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد،
 
عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.
 
او همان يک روز زندگي کرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند، امروز او در گذشت، کسي که هزار سال
 
زيسته بود!
+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 بهمن1385ساعت 11:43 قبل از ظهر  توسط elnaz  | 

...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 بهمن1385ساعت 2:50 بعد از ظهر  توسط elnaz  | 

دوستان خوبم

سلام به همه ی عزیزانی که دقایقی هر چند کوتاه در کلبه ی تنهایی من هم صدایم می شوند.

اول از هر چیز از دوست عزیزی به نام کسی که برایم نظر گذاشته اند تشکر می کنم که حضورشان

گرما بخش محفل کوچکم بوده و خدمت ایشان عرض می کنم که هدفم از تهیه ی این وبلاگ تنها و

تنها ابراز حسه درونی ام بوده من به هیچ عزیزی جسارت نمی کنم و مطلب هم نمی دزدم .

این جمله: دستانم بوی گل می داد... جمله ی معروفیه که در هر وبلاگ یا حتی در هر دفترچه

خاطراتی پیدا می شه .

امیدوارم زیباترین باشید و زیباترین ها از آن شما باشد.

یا حق

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 بهمن1385ساعت 2:44 بعد از ظهر  توسط elnaz  | 

تقدیم به وحید خوبم که تا ابد در دلم می ماند...

عشق این حس غریب

این ، همه دلتنگی

این ، در عین جاذبه  همه بی وزنی

این ، همه شدت شوق

این ، به دور از شهوت

می تراود در من

و تنم را گرم چون گرمی ظهر تابستان

می پوید

و چنان خون به رگم می جوشد

او همه ضد و نقیض است برای هر کس

گاه خوف است و گهی عین رجاء

 

من نمی دانم که چه نامم اورا

و چه گویم اورا

چون همه احساس است

پر مایه ترین شاعر هم دربیانش لنگ است

و همه می دانند که حتی افسون کلام

پیش او ناچیز است

 

با تو هستم ای عشق

که چنان زنجیری پیچیدی بر پای دلم

با تو هستم که همه اوج و فرودم از توست

با تو هستم که همه شوق منی

من چه گویم با تو ؟

که خودت می دانی همهء قلب مرا

ای خدای قلبم ، ای همه امیدم

 

فصل بی تو ماندن مرگ است

و همه بیزاری است

ز خود و دیگرها

همه تصویر پر از وحشت تنهاییست

همه بی هم نفسیست

بی تو ماندن مرگ است

 

 

با تو هستم ای عشق

که همه روز و شبم با تو معنا گیرد

بی تو برگی زردم که در آغوش خزان

چون حجمی زرد می میرم

بعد از آن می افتم بی تفاوت در گور

در گور زمین که همه تاریکیست

و همه لاشهء پر خش خش برگ زرد است

 

با تو هستم ای عشق

ای همه نور امید ، ای همه زیبایی

با تو باشم سبزم

چون بهاران سرخوش

و پر از زمزمه رویش برگ

که در آغوش بهار مثل یک معشوقه

گرم می آرامد

و همه هستی اش از شوق ظهور سبزی

مست و دیوانه شود

و زیر لب طعنه زنان با خزان می گوید:

تو و آن باد پراز ولوله ات

تا ابد منحوسید

تا که دنیا دنیاست

لعن و نفرین همه برگان با شما می ماند

و خزان با تلخندی زیر لب می گوید:

که تو هم باز شکارم گردی

ودوباره داغ زردی را به دلت می نهم و می سوزی

 

با تو هستم ای عشق...

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 بهمن1385ساعت 3:9 بعد از ظهر  توسط elnaz  | 

شاید...

دستانم بوی گل می داد

و همه مرا به چیدن محکوم کردند

ولی

کسی نگفت شاید گلی کاشته باشم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 دی1385ساعت 10:10 بعد از ظهر  توسط elnaz  | 

و چه دریایی ام امروز خدا...

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 دی1385ساعت 10:6 بعد از ظهر  توسط elnaz  | 

وحید نازنینم


آبي تر از آنيم که بي رنگ بميريم از شيشه نبوديم که با سنگ بميريم تقصير کسي نيست که اينگونه غريبيم شايد که

خدا خواست که دلتنگ بميريم....
+ نوشته شده در  سه شنبه 5 دی1385ساعت 2:47 بعد از ظهر  توسط elnaz  | 

تولدت مبارک...

سلام و باز هم کلام

چه زود گذشت انگار همین دیروز بود...

یک سال گذشت یک سال پر از اتفاقای عجیب غریب...

امروز تولد نازنین ترین موجود روی زمین...

وحید عزیزم تا آخرین نفسهام اسمت یادت نگاهت با من هم صداست ...

به مهربونیت قسم تا ابد در خاطرم می مونی ...

وجود تو با تارو پود من گره خورده...

هر چند که دلم زیر قدم های روزگار له شد آرزوهام با سیلی محکم زندگی فراموش شد

اما من هنوز زنده ام و باید زندگی کنم ...

من می رم اما دلم پیشت امانت ...

خیلی مواظبش باش آخه دلم زود می رنجه ... آب و غذا نمی خواد اما مهربونی یادت نره

گاهی باهاش حرف بزن آخه طفلک دلم همیشه تشنه ی صدای گرمته...

نکنه یه وقت سرش داد بزنی گناه داره بیچاره غریبه یه وقت دیدی یه دفعه شکست...

هر سال عید که شد نمی خواد واسش لباس نو بخری فقط ببوسش این از هر عیدی براش

قشنگتره...اگه یه وقت مریض شد نمی خواد ببریش دکتر دردش دوایی نداره... یه وقت اگه

رفتی سفر حتما اونو با خودت ببر آخه طفلی دلم زود دلتنگت می شه ...

خلاصه وحید جونم اگه دنیایی بود اگه حکایت بهشت و جهنم فقط یه قصه نبود اون دنیا

بهم برش گردون ... اما این دنیا خیلی مواظبش باش ...

وحید خوبم شکفتنت در آخرین روزهای برگ ریز با هزاران غنچه ی عشق مبارک.

 اونی که همیشه و همیشه آرزوی بهترین ها رو برات داره

 پیشی کوچولوی سر به هوا

الناز

                                                                                  یا حق

                                                                                

 

+ نوشته شده در  جمعه 24 آذر1385ساعت 2:28 قبل از ظهر  توسط elnaz  | 

دروغ

به چشمانم قسم خورد که هرگز دروغ نمی گوید و این بزرگترین دروغ او بود

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 آذر1385ساعت 1:9 قبل از ظهر  توسط elnaz  | 

دلم از راه دور آمده محبت سیری چند؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 آبان1385ساعت 3:35 قبل از ظهر  توسط elnaz  | 

خیلی دیر بود...

براي رسيدن به تو
پا پيش گذاشتم

خودم را قسمت كردم

تو را سهم تمام روياهايم كردم

انصاف نبود

تو كه ميدانستي با چه اشتياقي

خودم را قسمت ميكنم

پس چرا

زودتر از تكه تكه شدنم

جوابم نكردي

براي خداحافظي

خیلی دیر بود

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 آبان1385ساعت 3:32 قبل از ظهر  توسط elnaz  | 

خسته شدم خسته خسته ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 آبان1385ساعت 3:15 قبل از ظهر  توسط elnaz  | 

جای پدرم خالی...

زندگي دفتري از خاطره هاست

 

خاطراتي كه زتلخي رگ جان ميگسلد:

 

روزي از راه رسيد-

 

كه پدر لحظه بدرودش بود

 

ناله در سينه تنگ-

 

اشك در چشم غم آلودش بود

 

جز غم و رنج توانكاه نداشت

 

سينه اش سنگين بود-

 

قوت آه نداشت.

 

با نگاهي ميگفت:

 

پس از آن خستگي و پيري و بيماريها-

 

دفتر عمر پدر را بستند

 

اي پسر جان، بدرود!

 

اي پسر جان، بدرود!

 

لحظه اي رفت و از آن خسته نگاه-

 

اثري هيچ نبود

 

پدرم چشم غم آلوده حيرانش را

 

بست و ديگر نگشود.

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 آبان1385ساعت 3:6 قبل از ظهر  توسط elnaz  | 

و چه غمگینم هنوز...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 آبان1385ساعت 12:5 بعد از ظهر  توسط elnaz  | 

خداحافظ همین حالا ،همین حالا که من تنهام

خداحافظ به شرطی که بفهمی ، تر شده چشمام

خداحافظ کمی غمگیـــن بــه یاد اون همه تردید

بـــــه یاد آسمونی کـــــه منـــو از چشم تو می دید

اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت سـاده است

نه اینکه میشـــه باور کـــرد دوباره آخـــر جاده است

خداحافظ واســـه اینکـــه نبندی دل بـــه رویــاها

بدونــی بی تـــو و بـــا تـــــو همینه رســم این دنیـا

خداحافظ ... خداحافظ ... همین حالا !

+ نوشته شده در  جمعه 5 آبان1385ساعت 5:44 بعد از ظهر  توسط elnaz  | 

و باز هم باران...

+ نوشته شده در  جمعه 5 آبان1385ساعت 5:41 بعد از ظهر  توسط elnaz  | 

و من امروز به یادت شادم...

+ نوشته شده در  جمعه 31 شهریور1385ساعت 3:21 بعد از ظهر  توسط elnaz  | 

...

چشمانم را بسته بودم

      تا سر به هوایی چشمانم

          لذت با تو بودن را آشفته نسازد

                     گفتی : به آخر رسیدیم

                               اینجا پایان راه است!

+ نوشته شده در  جمعه 31 شهریور1385ساعت 3:7 بعد از ظهر  توسط elnaz  | 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 25 شهریور1385ساعت 1:36 قبل از ظهر  توسط elnaz  | 

عشق من عاشقم باش......

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 شهریور1385ساعت 8:20 بعد از ظهر  توسط elnaz  | 

سلام و باز هم کلام

ه.اما حیف که کلام تازه ای نیست جز زندگی که

یه جورایی اونم دیگه با ما حال نمی کنه

دلم هنوز تنگه واسه خیلی چیزا

واسه تو واسه خدا

شایدم واسه خودم

کسی چه می دونه شایدم واسه همه

بگذریم ......

اگه عمری باقی بود بازم می آم

اگه نه که ..... بی خیال

راستی یه دوستی امروز بهم گفت :

دوست واقعی اونه که دستات بگیره اما قلبت لمس کنه.

خداییش قشنگ گفت.

یا حق
+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 مرداد1385ساعت 0:59 قبل از ظهر  توسط elnaz  | 

 

چه تلخ نفس میکشم و

چه تلخ است سوسوی نگاهم ازمیان هق هق گریه هایم

من چه تلخم امروز

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 خرداد1385ساعت 4:14 قبل از ظهر  توسط elnaz  | 

پروانه

وقتی برای اولین بار اونو دید فکر کرد: چقدر زیبا و دوست داشتنی ست! مخصوصا وقتی اشعه های طلایی

خورشید بهش می تابید زیباتر هم می شد.

به خاطر همین سعی کرد بهش نزدیک بشه!

نزدیک تر و نزدیک تر!

پروانه پرواز می کرد تا بهش نزدیک تر بشه ! آخه اون عاشق زیبایی ها بود. پروانه فکر کرد: اون که از

دور اینقدر دوست داشتنیه حتما از نزدیک بهتره!

به طرفش پرواز کرد....... نزدیک تر شد.....

خیلی بهش نزدیک شد..... نزدیک تر.....

عشق چشمای پروانه رو بسته بود! پروانه با ذوق و شور به اون نزدیک می شد.

لحظه ی وصال نزدیک بود. نزدیک...

پروانه خوشحال بود. خوشحال.....

بالاخره بهش رسید..... پروانه با خوشحال روی کاکتوس سبز رنگ نشست!

اما ناگهان بالهای زیباش به خارهای کاکتوس گیر کرد و زخمی شد. سعی کرد فرار کنه اما نشد ! نشد!

پروانه روی زمین افتاد و قبل از مرگش گفت:

" این جا نمیشه به کسی نزدیک شد ! همه چیز از دور دوست داشتنی تره!"

+ نوشته شده در  شنبه 6 خرداد1385ساعت 11:9 بعد از ظهر  توسط elnaz  |